تبليغاتX
تنهاییییییی

تنهاییییییی

 

کبوتر شد و رفت

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رف        زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا       آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت

روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود    مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد     عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد    دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آذر1390 9:39 توسط sasha |


قلب برای زندگی بس است . روزی که معنای هر سخن دوست داشتن

است  تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی  روزی که

آهنگ هر حرف زندگیست  تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و

جوی قافیه نبرم  روزی که هر لب ترانه ایست تا کمترین سرود

بوسه باشد  روزی که تو بیایی . برای همیشه بیایی  و مهربانی با

زیبایی یکسان شود  روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه

بریزیم  ومن آن روز را انتظار میکشم حتی روزی که دیگر نباشم  

+ نوشته شده در جمعه 13 آبان1390 23:23 توسط sasha |


نگاه من .....

ساده بگویم نگاه زاده علاقه است

اگر دو چشم روشن عشق، به تو نگاه کند

دیگر تو از آن خود نیستی

زمان میگذرد و زمانه نیز هم

کودک می شوی، جوان هستی و جوانی نمی کنی، میگذری

پیر می شوی، می مانی  

باز هم مثل گذشته، در پی گمشده ای هستی

که با تو هست و، نیست

باز در پی آن علاقه پنهان، آن نگاه همیشه تازه هستی

باز آن دو چشم روشن عشق را، در غبار بی امان زمان جست و جو می کنی

غافل از آنکه او دیگر تکه ای از تو شده

سایه ای خوش بر دل تو

گوشه گوشه ی این دل خراب

سرشار از عطر نگاه توست

 

+ نوشته شده در جمعه 13 آبان1390 23:19 توسط sasha |


مرداب عشق

 

شبانه های غمگین ،       روزای بی ترانه 

 خواب و سکوت مرداب ،        گودالی از بهانه

     یک یار بی مروت ،         یک اندوه بی پایان

          یک مرداب حقیقی ،         از اشک برف و باران

                اینها همه حکایت ،         از درد بی غروبند

                     از تشنه کامی عشق ،        در رفتن تو بودند

                  ما عاشقان مرداب ،       در گودال بهانه

           درگیر با چه هستیم ،         با عشق و یا زمانه

     این عشق بی سرانجام ،      گم شد ولی چه ها کرد

     دریایی دلم را ،                  مرداب بی صدا کرد

        گفتم که خسته ام من ،        یکجا قرار من نیست

             چون شعله در خروشم ،        آرامش دلم کیست

                  عشق تو را نخواهم ،          پس عاشق که هستی

                     معبود از تو دور است ،        خالی از عشق و مستی

                      قلبت شکسته آری ،       چون قلب من شکستی

                 این انتقام عشق است ،       نه اوج خودپرستی

               مرداب غم رها کن ،        بالی بزن به فردا

        این انتهای عشق است ،       جاری شدن به دریا

+ نوشته شده در شنبه 25 تیر1390 6:5 توسط sasha |


      توو اون شام مهتـــاب کنـــارم نشستــی

      عجب شاخه گل وار بــه پـایــم شکستی

       قلم زد نگاهت بــه نقـش آفـــــــــریـــنی

       که صورتگری را نـبـــود ایــــن چنـینی

       پـــریـــــزاد عشقــو، مه آســا کـشیــدی

       خــدا را بـــــه شور تمـــاشــا کـشـیــدی

       تو دونسته بودی، چه خوش باورم من

       شکفتی و گفتی، از عشق پــرپــرم من

       تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب

       تــا گفتم دلت کو، تو گـفـتــی که دریاب

       قــسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی

       تـوو یک جمع عاشق ، تـو صادقتـرینی

       همون لحظه ابـری، رخ ماه و آشــفـت

       به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

       گذشت روزگاری از اون لــحظــه نـاب

       که معراج دل بـود بــه درگـاه مهتـــاب

       در اون درگه عشق چه محتاج نشستم

      تـوو هر شام مهتاب بـه پـایت شکستم

      تو از این شکستن خبـــرداری یـــا نـه

      هنوز شور عشقــو بـه سر داری یا نه

      تو دونسته بودی، چه خوش باورم من

      شکــفتـی و گفتی، از عشق پـرپرم من

      تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب

      تــا گفتـم دلت کو، تــو گفتی که دریاب

      قسم خـوردی بـر ماه ، که عاشقترینی

      توو یک جمع عاشق ، تــو صـادقترینی

      همـون لحظه ابـری، رخ ماه و آشـفت

      به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

      هنــوزم تــوو شبهات اگه ماه و داری

      من اون مــاهــو دادم بـه تــو یادگاری

      مـن اون مـــاه و دادم به تــو یادگاری

      من اون ماه و دادم بــه تــــو یادگاری

+ نوشته شده در شنبه 25 تیر1390 6:2 توسط sasha |


زندگی

زندگی آسان نیست در بر این تاریکی تاریکی همچو سیاهی

رنگ روشن نکند سایه این تاریکی  چاره این تاریکی

نور روشن. نور زرد. نور شادی همچو برف نیست در سایه این نور سیاه

لطف وامداد خدایان قدیم نور تیره رنگ بغز

 سایه افکنده است بردامان ما نیست در افکار او روشن شدن

زنده بودن عشق بودن همچو باد رفتن و با همنوایان دوستی

شاد بودن همنوازی همچو بلبل در کنار گل سرودن

همچو عاشق در کنار یار بودن عاشقی اسودگی!!!..........

اری از عشق تو باید برف شد خالی از هر گونه شک ونیستی

اری از عشق تو باید سرد شد همچو جان دادن برای عاشقی.

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1390 12:1 توسط sasha |


شرار عشق...

شادم که در شرار تو می سوزم شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره دیگر نیست

شب ها چو در کنار نخلستان کارون ز رنج خود به خروش آید

فریادهای حسرت من گویی از موج های خسته به گوش آید

شب لحظه ای به ساحل او بنشین تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه خود بنگر تا روح بیقرار مرا بینی

من با لبان سرد نسیم صبح سر می کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم هر شب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهایی پر می کشم به پهنه دریاها

شادم که همچو شاخه خشکی باز در شعله های قهر تو می سوزم

گویی هنوز آن تن تب دارم کز آفتاب شهر تو می سوزم

در دل چگونه یاد تو می میرد یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزیست کاو را هزار جلوه ی رنگین است

بگذار زاهدان سیه دامن رسوای کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند اینان که آفریده شیطانند

اما من آن شکوفه اندوهم کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها تو را به گوشه تنهایی در یاد آشنای تو می جویم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1390 12:0 توسط sasha |


ازیاد رفته


خود ندانم چه خطایی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جایی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم باز هم اوست
که به چشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود

تا لبی بر لب من می لغزد
می کشم آه که کاش این او بود
کاش این لب که مرا می بوسد
لب سوزنده آن بدخو بود

می کشندم چو در آغوش به مهر
پرسم از خود که چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده که بود
شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بر دارم
بار سنگین غم عشقش را
شعر خود جلوه ای از رویش شد
با که گویم ستم عشقش را

مادر این شانه ز مویم بردار
سرمه را پاک کن از چشمانم
بکن این پیرهنم را از تن
زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست
به چکار آیدم این زیبایی
بشکن این آینه را ای مادر
حاصلم چیست ز خودآرایی

در ببندید و بگویید که من
جز از او همه کس بگسستم
کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست
فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور
زود پرسید که پیغام از کیست
گر از او نیست بگویید آن زن
دیر گاهیست در این منزل نیست

 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر1390 15:23 توسط sasha |


اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش می کردی

  تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد

  اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم چشمهایم را می شستی

  و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

  اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

  تا من بر سکوت نگاه تو

  رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم

  ای کاش می دانستی

 اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای مرا نمی آزردی

  که این غریبه تنها ، جز نگاه معصومت پنجره ای   و جز عشقت بهانه ای برایزیستن ندارد

ای کاش میدانستی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر1390 15:20 توسط sasha |


شراب و خون
نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش

برلبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رنجه ی دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید

پر کن این پیمانه را ای هم نفس
پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان کز شور می
باز گویم قصه افسون او

رنگ چشمش را چه می پرسی ز من
رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد

از لبانش کی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشین
بر تنم کی مانده است یادگار
جز فشار بازوان آهنین

من چه می دانم سر انگشتش چه کرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من

آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت

گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه

مست بودم ، مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بس که رنجم داد و لذت دادمش
ترک او کرد چه می دانم که بود

مستیم از سر پرید ای همنفس
بار دیگر پرکن این پیمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پایان آرم این افسانه را

 

+ نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390 10:11 توسط sasha |


متن سنگ قبر پروین اعتصامی

آنکه خاک سیه اش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است

گرچه تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است

متن سنگ قبر فروغ فرخزاد

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

واز نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من م

ای مهربان چراغ بیارو یک دریچه

که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

متن سنگ قبر کوروش کبیر

ای انسان هر که باشی واز هر جا که بیایی

میدانم خواهی آمد

من کوروشم که برای پارسی ها این دولت وسیع را بنا نهادم

بدین مشتی خاک که تن مرا پوشانده رشک مبر

متن سنگ قبر فریدون مشیری

سفر تن را تا خاک تماشا کردی

سفر جان را از خاک به افلاک ببین

گر مرا می جویی

سبزه ها را دریاب با درختان بنشین

متن سنگ قبر فردین

بر تربت پاکت بنشینم غمناک

کوهی زهنر خفته بینم در خاک

از روح بزرگ هنریت فردین

شاید مددی به ما رسد از افلاک

متن سنگ قبر بابک بیات

سکوت سرشار از ناگفته هاست

متن سنگ قبر خسرو شکیبایی

در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد

عشق پیدا شدوآتش به همه عالم زد

متن سنگ قبر حافظ

بر سر تربت ما چون گذری همتی خواه

که زیارتگه رندان جهان خواهد بود

متن سنگ قبر شاپور

قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست......

متن سنگ قبر سهراب سپهری

به سراغ من اگر می آیید

نرم وآهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

متن سنگ قبر منوچهر نوذری

زحق توفیق خدمت خواستم دل گفت پنهانی

چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی  

 

متن سنگ قبر وینستون چرچیل

من برای ملاقات با خالقم آماده ام

اما اینکه خالقم برای عذاب دردناک ملاقات با من آماده باشد چیز دیگریست

متن سنگ قبر اسکندر مقدونی

اکنون گور او را بس است

آنکه جهان اورا کافی نبود

متن سنگ قبر نیوتن

طبیعت وقوانین طبیعت در تاریکی نهان بود

                                              خدا گفت بگذار تا نیوتن بیاید.....

وهمه روشن شد

متن سنگ قبر لودولف کولن(ریاضی دان)

3/141562353589793238462633862279088

متن سنگ قبر فرانک سیناترا(بازیگر و خواننده)

بهترین ها هنوز در راهند....

انسانهای بزرگ واقعا" بزرگند

متن سنگ قبر ویرجینیا وولف(نویسنده)

در برابرت خود را پر میکنم از فرار نکردن

ای مرگ

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد1390 14:45 توسط sasha |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1390

آبان 1390
تیر 1390
خرداد 1390



پیوندها

اهنگ وبلاگ
دارکوب
نرم افزار
کل کل دختر و پسر
تفریح ازاد
عکسهای بروز
عکسهای زیبا
پاکی اشک
دیگه نمیتونم
عاشق فراری
عاشق تنها
دختر و پسر
قمار عشق
عاشقترین عاشقا
کلبه ابهام
الهه ناز
قالب وبلاگ
حسین
رمانهای زیبا
زبان
جام هستی
دخترک تنها
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin